··▪▪••●● طنز ِ طنز ●●••▪▪··

 

من به دکتر محمود احمدی نژاد رأی می دهم!

 

 

 

خطاب به مخالفان احمدی نژاد:

این پست طنز است و تبلیغات احمدی نژاد در این وبلاگ جنبه ی شوخی دارد!

 

خطاب به موافقان احمدی نژاد:

این پست طنز نیست و تبلیغات احمدی نژاد در این وبلاگ جنبه ی شوخی ندارد!

 

خطاب به بی طرفان:

 این پست را ندیده گرفته و سریعاً این محل را ترک کنید!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388 توسط مرتضی خدادادی |

داشتم تو اينترنت دنبال مطلبی می‌گشتم كه يهو طنزهای ناچيز خودم رو تو يك وبسايت ديدم. اين عاديه و همه‌ی ما بارها و بارها اين چيزا رو می‌بينيم.

اما جالب اينجا بود كه شعرهايم در وبسايت يك روزنامه كه ادعا دارد اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران است، درج شده بود و من هم اطلاعي نداشتم.  جالب تر اینکه نه تنها اسم بنده آنجا دیده نمی شد، بلکه بسیار ناشیانه، اشعار ناشیانه‌ی بنده را تحریف کرده بودند. بسیاری از ابیات حذف شده بود و بسیاری ابیات هم تغییراتی خنده‌دار داشت. محض خنده، دزدی و تحریف خنده‌دار آنها را برایتان می‌نویسم تا باز هم بدانیم که نه تنها هرکسی که از ننه‌اش قهر می‌کند شعر می‌سراید، بلکه هر چوپانی هم می‌تواند آن شعرها را بدزدد و در مطبوعات منتشر کند:

 

این بیت:

هذیان لاابالی ِ من بی‌خدا شده
هی حوریانِ فاحشه را تور می‌زنم

 

تبدیل شده به:

هذيان لاابالي  من بي خودي شده
هي براي زدن حرف زور مي زنم (وزن رو عشق است)

 

و این بیت:

این سر، به سنگ خورده ولی خُلتَرَ ک شدم
با دست روزگار ِ پدرسگ فلک شدم

 

تبدیل شده به:

اين سر، به سنگ خورده ولي خلتر ک شدم
با دست روزگار  بيمار فلک شدم(بازم وزن رو عشق است)

 

همچنین این بیت:
شب‌ها درخت خانه‌ی ما جیش می‌کند!
بیهوده دم ازاین غم مستور می‌زنم

 

تبدیل شده به:

شب ها درخت خانه ي ما سايه مي دهد!
بيهوده دم ازاين غم مستور مي زنم

 

یا مثلاً این مطبوعاتیان عزیز نمی دانند که منزل و چیزا هم قافیه نیست و این بیت:

آره جـــونم! تو اینجــــــا، ارزونه خیلی چیــــزا
بپرس ازون کسی‌که، نشسته پشت میـــــزا

 

تبدیل شده به:

آره جونم! تو اينجا، ارزونه خيلي چيزا
بپرس ازون کسيکه، نشسته توي منزل

 

و باز هم این بیت:

کاپشنش ارزان و جنسش عالی است
لاغــــر و ریشش شبیــه شالی است

 

تبدیل شده به:

کاپشنش ارزان و جنسش عالي است
لاغر و سبيل شبيه شالي است

 

 

 

باشد تا رستگار شویم...

+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387 توسط مرتضی خدادادی |

 

پیرمرد، حکماً الآن دارد حوریان را می‌خنداند

 


 

سلام. ما بعد از مدت‌ها برگشتیم.

از همه ی کسانی که توی این مدت به ما سر زدند یا جویای حال‌مان شدند ممنونیم. دراین مدت کامنت‌های خیلی‌ها را جواب ندادیم چون دلمان نخواست، اما ازین به بعد انشاءالله جبران خواهیم کرد.

 

 

 

اینجا دو ساعتی‌ست که هی زور می‌زنم!
هی حرف‌های بی‌خود و ناجور می‌زنم:

هی زور می‌زنم که بفهمم خدا کجاست
هی صبح و شب برای دلم شور می زنم
(آخر دلم خدای خودش را کتک زده)

هی فحش می دهم به شیاطین قصه‌ها
هی حرفِ بوف و فلسفه‌ی کور می‌زنم

هذیان لاابالی ِ من بی‌خدا شده
هی حوریان فاحشه را تور می‌زنم

دیشب برای مورچه‌ها شعر خوانده‌ام
امشب لگد به بارقه‌ی نور می‌زنم

من، از چرندیات خودم کیف می کنم
من هی چرند خوانده و تنبور می‌زنم

مأمور آب و برق، دم خانه آمدست
مُشتی به چشم و چانه‌ی مأمور می‌زنم
(چون آب و برق خانه‌ی ما قطع می‌شود)

یک مرد عاقل اگر یافت می‌شود منم
این شعر از منست؛ سخن ِ زور می‌زنم

این سر، به سنگ خورده ولی خُلتَرَ ک شدم
با دست روزگار ِ پدرسگ فلک شدم

نه...! مثل اینکه قافیه‌مان چیز دیگری‌ست!
این بیـ...ـت، محض قافیه شیپور می‌زنم!!

آری تمام قافیه ها را بــــــــاخته‌ام
مجنون، به دست قافیه ساتور می‌زنم

آخر مرا به جرم جنون دار می‌زنند
هر‌شب سری به قصه‌ی منصور می‌زنم

گاهی برای راحتی از دردِ این جنون
فالی به نام حضرت وافور می زنم

آن‌وقـ...ـت، به آنچه نباید فکر می‌کنم
هی فـ...ـکر به حکایت مزبور می‌کنم

هی فکر می‌کنم به که؟! محمود ِ خاتمی!
خطی براین حکایت مشهور می‌زنم!

گاهی میان این‌همه افکار ناخلف
حرف از خدا و از علی و نور می‌زنم

شب‌ها درخت خانه‌ی ما جیش می‌کند!
بیهوده دم ازاین غم مستور می‌زنم

این دردهای کودکانه‌ی من شعر می‌شوند
یک چسب زخم بر غم ناسور می‌زنم

یک فاتحه برای بشر خواندم و خلاص
دستی به سنگ ِ سرد ِ سر  ِ گور می‌زنم

آری! برای فهم حکایات سرنوشت
یک عمر ناتمام فقط زور می‌زنم

آمد کسی به خواب ِ من و گفت: زور نزن!

+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 توسط مرتضی خدادادی |

گزارش در حلقه رندان تیرماه

سلام.
چند وقتی بود نبودم. راستش این روزا خیلی رو به راه نیستم. الآن هم به بهانه شب شعر طنز "در حلقه رندان" که در شهر ما – مشهد – برگزار شد، به روز شدم.

چند روز پیش در لینک های "آی طنز" عنوان "برگزاری شب شعر در حلقه رندان در مشهد" نظرم رو جلب کرد و با اشتیاق روی اون کلیک کردم و به این صفحه در ستون آزاد هدایت شدم. خوشحال شدم و برنامه ریزی کردم که حتماً در اون شرکت کنم، به خصوص در کارگاه آموزشی استاد میرشکاک که قرار بود در ساعت 10 صبح امروز برگزار بشه. وقتی می خواستم اطلاعات بیشتری در مورد این شب شعر و شرکت کنندگان در اون کسب کنم، کمی در اینترنت جستجو کردم و چیزی نیافتم. حتی در وبسایت "دفتر طنز حوزه هنری" هم که میگن متولی این ماجراست، خبری در این باره منتشر نشده بود. درواقع در این باره  من هیچ گونه اطلاعیه دیگری نه در اینترنت و نه در خارج از اون ندیدم!

به هر حال من ساعت 9:55 صبح پنجشنبه 20 تیرماه به محل حوزه هنری مشهد رفتم. بعد از پرس و جو گفتند که آقای میرشکاک هنوز تشریف نیاوردند ولی تا ساعت 10:30 کارگاه در سالن آمفی تئاتر برگزار خواهد شد. ما هم رفتیم و منتظر نشستیم و دیدیم که هنوز کسی نیامده و  تازه مشغول تمیز کردن سن هستند و دنبال میکرفون می گردند و ... . بالاخره بعد از نیم ساعت یک 10 نفری تشریف آوردند که تقریباً همه از بچه های "ستون آزاد" و "بچه مشهد" بودند. بعد هم چشممان به جمال جنابان ناصر فیض و رضا رفیع واستاد سعید بیابانکی و آقای شهرام شکیبا روشن شد.
بالاخره بعد از یک ساعت انتظار، حدود ساعت 11 فرمودند که چون جمعیت کم است در سالن صندلی چیدیم تا دور هم و نزدیک تر به هم بنشینیم و جلسه را آغاز کنیم. به لطف تبلیغات بسیار گسترده ای که به همت دوستان انجام شده بود، به غیر از طنازان و مسئولان محترم دو نشریه "ستون آزاد" و "بچه مشهد" که ده یا دوازده نفری می شدند و خودشان برگزار کننده بودند، بنده و دوسه نفر دیگر حضور داشتیم. بعد هم که فرمودند جناب یوسف علی میرشکاک به دلایلی تشریف نیاورده و نخواهند آورد و به همین دلیل از چهار عزیزی که نامشون ذکر شد دعوت شده تا جای جناب میرشکاک حضور پیدا کنند.

بله. همینطور که ما در یک سالن گرم در ساختمان حوزه هنری بر روی صندلی نشسته بودیم، جنابان فیض و شکیبا و رفیع و بیابانکی هم در روبروی ما بر پشت میزی از عهد دقیانوس نشسته و مانده بودند که چهار نفری برای این پانزده نفر چه بگویند. بالاخره بعد از پاسکاری مکرر میکروفون که ظاهراً به علت غیر منتظره بودن دعوت آنها بود، شهرام شکیبا شروع به معرفی سه عزیز دیگر کرد و بعد از پاسکاری مجدد میکروفون، به پیشنهاد مدیر مسئول ستون آزاد قرار شد تا جناب رفیع با صحبت در مورد طنز مطبوعاتی و سیر تحول اون از ابتدا تا به حال جلسه را شروع کنند. بعد از یک ساعتی که ایشون و بعد هم جنابان فیض و شکیبا صحبت کردند، ناگهان متوجه شدند که ظاهراً استاد بیابانکی هم از بتدای جلسه در کنارشان حضور داشته! به همین جهت با از خودگذشتگی فراوان، چند دقیقه ای هم میکروفون را در اختیار ایشان قرار دادند.

نا گفته نماند که در خلال صحبت های این چهار عزیز که به هرجایی و گاهاً به جاهای باریک کشیده می شد، بسیار خندیدیم و نیشمان تا بناگوشمان که نه ولی تا نزدیکی های آن باز شد بارها. در ضمن، در این هوای گرم و دلنچسب، با یک عدد بطری آب خنک و تعدادی لیوان یک بار مصرف از این چهار عزیز پذیرایی شد که البته آن هم غنیمتی بود در آن گرما که خود بنده آرزوی یک قطره از همان آب را داشتم.

و سرانجام کارگاه آموزشی استاد یوسف علی میرشکاک(!) در ساعت 12:30 تمام شد.

بعدازظهر هم اصل ماجرا برگزار میشه، شاید رفتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 توسط مرتضی خدادادی

مهد ارزانی!

تــــــورم و گــــــرونـــــی، دروغــــــه و دروغه               حرفای مردم همش کشکه وماست و دوغه

کشــــور مــــا همیشـه، کشــــور ارزونیــــه               جــدی میـــگم عـــزیـزم! مــــــهدِ فراوونیــــه

ارزون و مـــفته اینجــــــا، قــول و قرارو وعده               سـرعتشون تــو گفتن، سـرعت برق و رعده

تــوی عمـــل همیــــشه، آهسـته و آهسـته               تو حرف و زر زر اما، هیشکی نمیشه خسته

آره جـــونم! تو اینجــــا، ارزونه خیلی چیـــــزا               بپرس ازون کسیکه، نشسته پشـت میـــــزا

ارزونــــه وقــــــت مـــــردم، ارزونه عمـــــر آدم               از این همه ارزونی، شنگول و مست و شادم!

ارزونــه علــــم و دانــــش، ارزونـــه فکر و ایده               ایـــن هـمه ارزونی رو، هیشکی یه جا ندیده!

ارزونـــه اشـــک و دردِ، بـــچه ی دور میـــدون               اون پســـر دوره گــــرد، دخــــتر بی آب و نون

ارزونـــــه حــیـثـیـتِ دخــــــترک هــــرزه گــــر               دخــــــترک یـتـیــــم و بـــــــدون مـــــادر پـــدر

ارزونـــــــه آبــــــروی مــــرد فـــــــقیـر و تنـــها               کـــه ریخـــته آروم آروم، پیـــش زن و بچــه ها

ارزونـــــــه اعتــــــماد و امیـــــد و ر‌أی مــــلت               درست میشه یه روزی، تن نمی دیم به ذلت


                                                     صدای پای نان

 

صدای پای آب                                                                                 صدای پای نان

 

اهل کاشانم.
روزگارم بد نيست.
تکه ناني دارم، خورده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.
و خدايي که در اين نزديکي است:
لاي اين شب بو‌ها ، پاي آن کاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله‌ام يک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مُهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره‌ها مي‌گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه.
جريان دارد طيف.

سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي‌خوانم.
که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را،

پي «تکبيرة الاحرام» علف مي‌خوانم،
پي «قد قامت» موج.

کعبه‌ام بر لب آب،
کعبه‌ام زير اقاقي‌هاست.
کعبه‌ام مثل نسيم،

مي‌رود باغ به باغ، مي‌رود شهر به شهر.
«حجرالاسود» من روشني باغچه است.

اهل کاشانم.
پيشه‌ام نقاشي است:
گاه ‌گاهي قفسي مي‌سازم با رنگ، مي‌فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زنداني است
دل تنهايي‌تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي‌دانم
پرده‌ام بي جان است.
خوب مي‌دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل ایرانم.
روزگارم بد نیست.
بدهی ها دارم، و طلبکارانی، و دریغ از پولی.
مدرکی دارم، بغل کوزه  آب.
دوستانی، مایه ی رنج و  عذاب.
و خدایی که فراموش  شده:
بین ثروتمندان، توی آن برج بلند.
روی کشتی بر آب، توی قانون دلار.

من  بدهکارم.
قبله ام یک چک  ناب.
جانمازم سکه، مهرم پول.
بانک، سجاده من.
من از آن وام به صد زاری و خواهش گیرم.
که درآن جریان دارد آه.
جریان دارد اشک .

استخوان، پشت لباسم پیداست:
همه اعضای وجودم متزلزل شده است.
من غذایم را وقتی می خوارم(!)
که همه پولش را باد، برده باشد سر آن جیب لباس.
من غذایم را،

با کمی نان و کمی خون دلم می خوارم(!)
فوق آن نان و پنیر .

کعبه ام جوجه کباب،
کعبه ام توی خیالات است.
کعبه ام هی الکی،

می شود موی دماغ، میکند دل را داغ.
قبض برق و آبم روی آن تاقچه است .

اهل ایرانم.
پیشه ام بیکاری ست:
گاه گاهی شعر چرندی دارم، می فروشم به شما
تا به پولی که از آن می گیرم
نفس معده ی من تازه شود.
چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم
سفره ام بی نان است.
خوب می دانم، کاغذ دفتر شعرم کاهی ست.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387 توسط مرتضی خدادادی |

 

 

حال ما بد نیست، غم کم می خوریم
کم که نه، هر روز کم کم می خوریم
سید حمیدرضا رجایی +


در محفل ریاکاران!

"حال ما بد نیست، غم کم می خوریم"
روز و شــــب مــا آب زمـزم می خوریـم

زاهـــدیـم و کــار مـاها بــی ریــاست
قــــانعیــم و روزی مـــــا از خــداست

در یــقه مــا دکــمه هــا را بســته ایم
در صـــف مسجد بسی بنشسته ایم

ریـــــش مــا زیبــــا، بـلند و دلرباست
راه مـــــــا راه خـــــــدای کبـــریاست

سالی یک باری سفر، حج می رویم
گــاه و گاهی بی خبر حج می رویم 

*** 

"حال ما بد نیست غم کم می خوریم"
مـــال ایــن مـردم رو با هم می خوریم

چــون که بیــت المال از میراث ماست
راه مـــا: راه درســــت و راه راســــت

عاشــقـانیم، عاشــــقان روی دوســـت
هـر چه داریم ما، همه از سوی اوست

مثــــل آن ویـــــلای زیبـــــــای شمال
آن سـه تا ماشـــین و آن دوتا عـــیال

بـــرج یـــکصد واحـــدی از مـــن نبـــود
نعمتی باشد که حـــق بر مـــن نمــود

بــــــرج و ویـــــلا و زمیــــن و پســـت و زن
یــک یــک ِ اینــــها خـــــدا دادست بــه من

 

***

 

مـــــال این مردم رو ما کم می خوریم
کم که نه، هر روز کم کم می خوریم

حـــــق ما اینست؛ زحمت می کشیم
روی اسم معصیت خط (!) می کشیم

(ت ِ و طــــا را قـــافیه گر می کنیم،
قـــــافیه تنگ است، باور می کنیم)

الــــغرض! بـــــا رابطــــه بیـــگانه ایم
مــــا فقـــط بــا ضابطـــه همخانه ایم

"بند پ" یک قسمت از این ضابطه ست
کــــار مـــا با رشوه هم بی رابطه ست

پول و مولی این وسط گر بوده است
پول آن چائـــــی ِآخر بـــــــوده است

بعد ما، نوبت به آقا زاده است.
هر چه که برما خداوند داده است،

می رسد بر او بدون کمّ و کاست
مثل این پُستی که از اموال ماست

 

***

 

"حال ما بد نیست غم کم می خوریم"
ما ربــا و رشـــــوه درهــم مـی خوریم

مســـجد از ایـــن پـــولها، من ساختم
در مسیـــر راه حــــــق، مـــن تـــاختم

شـــاکرم بــر هر چـه از او می رسد
مـــرغ بریـــان یـــا که آهـو می رسد

ای خـــدا مــن قــــانعم بر روزی ات
قـــــــانعم بـــــر روزی ِ هـــروزی ات

فقـــر مـــردم حاصـل بیکاره گیست
از خـود آنهاست، هر بیچاره گیست

"حال ما بد نیست غم کم می خوریم"
مـــال مـــردم را دمـــادم مــی خــوریم

 



 

پرنده های قفسی

سیاه: مذکر

آبی: مؤنث

قرمز: راوی


سلام خانوم! خوبین؟ سلامت هستین؟          با روزگـــــارتــون چـــی؟ راحت هستین؟

خیلـــی ببخشیـد، یه ســـؤالی داشتم:          یه دوستی من همین حــــوالی داشتم

روی همیـــــن نیمکتــــه بــــــود گمونم          ندیدیــنش؟ منتظـــــــرش مـــــی مونم

***

  راستی محل زندگی تون کجاست؟          آخـــه قیافتون بــــرام آشـــــِناست

شایدهم ایـــــنجا من شــما رو دیدم          توی همیـن پــــارک آخه می دویدم

زیـــــاد میــــام ایــــنجا بــرای نرمش          تو زنــــدگی خیلــــی مهمــه ورزش

-آهـــــان! میگم، چــهره تون آشنایه          خــــونه ی مــــا کنــــار سینمــــایه

- آره آره، دیدمــــــتون همـــــون جا          رد مـــــی شدم پارسالا من اون جا

عـــــجب تفـــاهم قشنگ و خوبی          چه آسمونی، به! عجــــب غروبی

اسم شما چی بود خانم؟ - ثریا          - چه اســـم زیبایی، شبیه رویا

***

یه روز دیگه همونجا هم رو دیدن          یه ساعتی با همدیـگه خندیدن:

- سلام خانوم، بازم شما دوباره!          عـــــــجب هوا خوبه، مث بهاره

جالبه! هی همدیگه رو می بینیم          اینجــــا کنار همدیگه می شینیم

تــــصادفی نمیشـــه این دیدنـــا          با همدیــــگه گــفتن و خندیدنـــا

- راستی شما انگاری دانشجویین          آخــه منم کنکوری ام؛ می دونین؟

- دانشجو ام، الآن دو ماهی میشه          - چه خوب دیگه بهتر از این نمیشه

تو درســـای مـــن کمکم می کنید؟          فشـــار این درســـارو کم می کنید؟

- حتــــمن ِ حتمــــاً بــــاهــــاتم تا آخــــر          - چه رشته ای درس می خونی غضنفر؟

رشـــــته ی قورباغــــه شناســـی میرم          رشـــــته ی خوبیــــــه بــراش می میرم

***
بــــرای بــــار هشـــتم اون دور و بــر          قـــــراری داشـــت ثریـــا بـــا غضنفر

- ســــلام، خـــــوبی ثریا ی ناز من          نــــــوای آســـــــمونی ِســــاز من

- دوسِت دارم، خوشگل و دلدار من          - قربــــون تو، عــــزیز مــن، یـار من

 فالگیره گفته من با تو یار میشم           تـــــا آخر زندگی غمخوار میشم

- ای که به تو بسته ی سرنوشتم          شـــــعر قشنگی واسه تو نوشتم:

 

تو عشق منی

 

خوشکل من، ناز نازی، ایول بابا
تو نازی مثل غازی، ایول بابا
دیشب مث هر شب ثریا اومدی به خوابم
خوشگلا باید برقصن، گیتار مهتاب نمیای نمیای
تک و تنها توی این اتاق بی تو هستم
ثریا، بهت میگم دوست دارم
 بیا اینجا به من بگو آره، آره بهاره
زندگی با تو خیلی خوبه
یا تو، یا هیچکسه دیگه
ثریا رنگ عشقه، راستش و بگو کجا رفته بودی
دم خونتون دیشب اومدم نبودی
بیا بریم عروسی کنیم وگرنه می میرم
تو عشق منی ،تو  مال منی گوگولی
خوشگل بلا، چقدر تو ناز خوبی
پوتین برای سربازان جدید
و دیگر هیچ

***

بـــــرای بــــار یازدهـــــم غضنفـر          قرار گذاشت با یارش اون دور و بر

- بابـــــــای من بنّای ساختمونه          - بابای من داره سه چارتا خونه

- مـــامــــان من معلم و شاعره          یـــــکمی هم تو آشپزی ماهره

مـامـان من عشق مد و کلاسه          عاشـــــــق انگلیسه و فرانسه

- بــابــای مــن مــقیّد ِ نـــــمازه          - بابای من عاشق رقص و سازه

مهم اینــه که ما دو تا عاشقیم          - هر دو تا سرنشین یک قایقیم

 

 

***

 

 

- ســـلام ثریا، بـــا تو ام همیشه!          - عاقبت زندگی مون چی میشه؟

بـــــه وصــــلت مـــا دوتا در نهایت          مــامــان بــابــا مون نـدادن رضایت

- راضی میشــن، اگـر نشن واویلا          آخــــــــه منم مجنون ِ تو، تو لیلا

- اگر نشن؛ مشغول زاری میشم          در میرم و دخــــــتر فراری میشم

- منم میگم یـا تو و یا هیچکسی          یـــا یــار تو یـــا یــاور ِ بی کسـی

می کشم اصـلن خــودم و آخرش          حتی اگه سخت باشه این باورش

***

ایـــــنا شـــدن تـــو دعـواها بــرنده          ســــر میگیـره عـــقد دوتا پـــرنده

 

زوج عاشق! 

این دو تا عاشق واسه هم میمیرن          دستاشون و تو دست هم میگیرن

زنـــدگی شـــون قشنــگ و رؤیاییه          قلــــباشونم دو مـــرغ دریــــــاییه

 

 

***

 

 

شیش مــاهه بعد دادگاه خانواده،          گفـــــت بــه ثریـــا: - زنِ پـر افاده

جـــدا بشـــیم و قلبــم و شاد بکن          - مهرم حـــلال، جونم و آزاد بکن

- اول زنـــدگی چـــقدر قشنگ بود          -آخــرش اما دعوا بود و جنگ بود

- عـروسی مون از اول اشتباه بود          - عـــاقبت ِ زندگی مون سیاه بود

- من تو رو نشناخته بودم بد بودی          - تو امتــــــــحان زندگی رد بودی

- تناســـب من با تو آخه چی بود؟          - فالگیره نادون بودش و ناشی بود

طـــلاق گرفتن با خوشی و شادی          لعنـــــت ِ حق به غول بی سوادی


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 توسط مرتضی خدادادی |

خنده بر هر درد ی درمان دواست!

 

زنـــدگـی بـا خنـده کامــل می شود              شـادی ها از خنده حاصل می شود
هر غمـی با خـنده باطــل می شود               هر خُلی با خنــده عاقــل می شود

خنــده زیبــا و قشنــگ و دلرباست
خنده بر هر درد بی درمان دواست

خـــنـده کـــــــن بر آنکه جیبش خالی است          یـــا برآنــکه کــار او مـــاس مالی است
کاپشنش ارزان و جنسش عالی است          لاغــــر و ریشش شبیــه شالی است

خنده می کن، خنده کردن کار ماست
خنده بر هــــر درد بی درمــان دواست

خنـده کـــن در جـسمت ار بیماری است          یـــا که کـــارت روز و شـب بیکاری است
کار چشمت شب به شب بیداری است          یــا کــه دختـر خــالـه ات سیگاری است

خنده می کن خنده بر این ها رواست
خنده بر هر درد بی درمـــــان دواست

خنده بر آنــان و بر اینــان نما                                     خنده بر خُردان و بر پیران نما
خنده بر وضعیت ایــــــران نما                                    گریـــه بر اندوه مسکیـنان نما

خنده کن گر روزی ات باد ِ هواست
خنده بر هر درد بی درمان دواست

خنده خنده، بی نهــایت خنده کن                          اندکی هــم با درایــــت خنده کن
لحظه ای بر گریه هایت خنده کن                          از تـــه دل بــا رضـایـــت خنده کن

خنده میگن بهترین ِ نغمه هــاست
خنده بر هر درد بی درمان دواست

خنده کن بر هر که بی ایمان شده                        همنـشــیـن و یــار بی دینـان شده
یـــار آنــــان، دشـمــن ایـنـان شده                        کار و بارش سکه، از سیمان شده

خنده می کن خنده کردن با صفاست
خنده بر هر درد بی درمــــان دواست

ول کـــــن ایــــنهـا را و بـر آنــهـــا بخند               یـــک دو مثــقــال هــم بر آمریــکا بخند
انـــــدکـی بــر انــگلیــســی هــا بخند               یک کمی بر Russian و بر China بخند*

خنده می کن خنده بر غم ها بلاست
خنده بر هر درد بی درمـــــان دواست

خنده ای کن تو به حــــال زار ما                        خـنده ای بر قــــلـــب بی آزار ما
خند ه ای بر حـــــال این بازار ما                         خنده ای بر گریــــه ی زار زار ما

خنده می کن خنده از لطف خداست
خنده بر هر درد بی درمــــان دواست

خنده ای را هم به حـال خود بکن                    خنده ای هم بهر وضـــــع مد بکن
خنده را در هر زمــان گر شد بکن                     مثل مرغــــــان اندکی قد قد بکن

خنده می کن، گریه کردن نارواست
خنده بر هر درد بی درمــان دواست

خنده کن بر عالــــمان بی عمل                         بـر خـوارج یا کـه بر جـنگ جمل
خنده کن در بــــرج جوزا و حمل                         خنده کن بر دانــه و زخم و دمل

خنده مـــال خوشـــگلا و بدگلاست
خنده بر هر در بی درمـــان دواست

خنده کـــن بـــر شــــاعـــران پر ادا                   خنده بر آن ریـــش و موی و آن ردا
شعر بی معنا و این سان سرصدا!                   خنده بر یک یک نـــما، هر یک جدا

خنده کردن از نخــندیدن سواست!
خنده بر هر درد بی درمان دواست

خنده ات نـــاجــــور و نـامیزان بُوَد                       چون گهـی افتان و گه خیزان بود
چشمت از این خنده نم ریزان بود                      چیـــز ت از آن بیـــنــی آویزان بود

خنده در جمع است و تنهایی خطاست
خنده بر هر درد بی درمـــــــان دواست

خنده ی ما و شــما یکسان شده                     خنده کردن یک کمی آسان شده
مش رجب راننده ی نیسان شده                      قافـــیه اینجا گمانم "سان" شده

خنده جایش توی هر صحن و سراست
خنده بر هر درد بی درمـــــــان دواست

خنده می کن خنده هـای ناز و خوب              خنده می کن از ســـــحرگه تا غروب
خنده ای بر شـرق و بر غرب و جنوب              خنده کن بر پشـــــمک و بر آب جوب

خنده مــــــال بانــــوا و بیــــنواست
خنده بر هر درد بی درمان دواست

مرتضی خـــــان ِ خدادادی تویی                         بـــــاعث خندیدن و شادی تویی
بلبل خوشخـــــــوان آزادی تویی                         از طــــرفــــداران دامــادی تویی

خنده کــــار آدمــــای باصـــــفاست
خنده بر هر درد بی درمان دواست

بس کنم چون قـــــافیه تنگ آمده                       زیر شــــصت پای من سنگ آمده
هر چی سنگه مال هر لنگ آمده                       خنده ســـمت گریه بر جنگ آمده

شعرکم تقدیم ِ هر کی با خداست
خنده بر هر درد بی درمان دواست

*یک کمی بر راشن و چاینا بخند 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 توسط مرتضی خدادادی |

در ضمن، از هرگونه(!) تبادل لینک با وبلاگ‌های طنز استقبال می کنیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 توسط مرتضی خدادادی

سلام. از دوستانی که با نظریاتشان مارا شعفناکمند کردند بسی ایول! یعنی خیلی تشکرمندیم. برای بنده که اخیراً به شعر طنز روی آوردم؛ نظریات شما بسیار مایه دلگرمیست به خصوص اگر ایراداتم را در این خصوص بیان بفرمائید. (خلاصه جان ما نظر بده.)


زمـــــونـه آی زمـــــونه وای زمـــــونـه
عزیـــــــزم دلـــــبرم ابـــــرو کــــمونـه
میـــون دلـــــبرا خـوشــــــگل تریــنـه
ولـی از مو می خواد ماشین و خونـه

***

ز عشــقت دلـبرم، زار و فــکارم
بـه دام غـمزه ات کـردی شکارم
بیـا بـا هـم بریم همخونه باشیم
فراموش کن که مو پـــولی ندارم

اگـــرایــن را نــدارم، وعــده دارم
بـه ایـن شیــوه ســوار روزگــارم
سـر خـرمن ته رو مو وعده میدم
پـول نفـــت و سـر سُـفرَت بیـارم

***

باباش گیره. چرا اصلاً نمرده؟
چـرا بـویی ز عشـق مو نبرده
خدایـا وعده دادم صد هزارون
ولـی بابای او گولـم نخــورده

چـو گــفت دنبال کار گردی  زیاده؛
تمــام شـهر و گــشتم مـو پیــاده
ندیـدم کـار و بـاری توی این شهر
چه قدر بابای خنگش بی سواده!

زمونه! های ها های های های زمونه!
ز بــی پـــولـــی بهـــــار مــو خــــزونه
میـــگن اجنــــاس مـــــا ارزون و مفته
فقــــــط ایـن قیمتــاش هـمقد خـــونه

***

تو ای عاشق! کسی دردت نذونه
نگــــــاه پــُر ز حــــرفت را نـــخونه
بــــذار عشقو دم کـــوزه، بخور آب
الهــــی ســفره ات بی نون نمونه!

اگر چه عاشق این حرف و نفهمه
دلــیــلش ایـنه که خیــلی نفهمه
ببیــن حتــی قـوافــی نـون ندیرن
لباس عشقو دریار، شو برهمه(!)

اگر چه عاشقی خـوب و قشنگه
ولـــی بهـــر دل مسـت و مـلنگه
همو که پولـــــش از پــارو سواره
همو که ماشینش خیلی خفنگه

آخــه بــابــای او زبــر و زرنــگــه
شبیـه گـرگ و مثـل یوزپلنــگــه
تـــو رو آورده پــائین، رفتــه بـالا،
آخـــــه دنیــــا مثـل الا کلنــگــه

اگر حــرف مو رو عقلـت پسنده
بکــن نیشت رو وا از بهــر خنده
حواسم کو؟ تو که عقلی نداری
همــه حـرفام بـرات مثـل چرنده

***

پــرنــده! آی خــزنــده! آی چــرنــده!
همه مـــردم شـــدن گـــرک درنــده
زمـــــونه گشـــته چون مار گــزنــده
پــــولم از جیـــب مو گشته پــرنــده

لالای، لای لای، لالای، لای لای، لالای، لای
دلا!   وای  وای،   دلا!   وای  وای،   دلا!  وای
نـــــه پـــــولی و نــــه کـــــاری و نــــه دلـــــبر
می خوام گریه کنم های های، ها های های

الا   آخ   آخ،   الا   واخ   واخ،   الا   آخ
مـــو بی خونه، یکـــی داره دوتـــا کاخ
از ایـن وضع قاراشمیش و هچل هفت
درآمــد از ســـرِ بی مـــــویِ مــو شاخ

***

هــــوا ســـرده و گرمـــایی ندارم
تـوان همـــچی سـرمـــایی ندارم
چــراغ ِ نفتی مـو گشته بی نفت
از ایــن درده کــه مو نایــی ندارم

الا درد مـو و درمــــونم از نفـــــت
الا وصل مو و هجـرونم از نفـــــت
اگـــر قصـــابم از تن واکره پوست
جـدا هرگز نگردد جونم از نفـــــت

بـود هر قطـــره اش گرمای این دل
نبودش کـــرده این پـــاها رو در گل
فقـــط نفت و فقط نفت و فقط نفت
همـــین خوبه بکـــن باقی رو تو ول

دل ای دل دل، دل ای دل دل، دل ای دل
چـــرا هـــرگز نمـــی گـــردی تـــو عــاقل
ولـــش کــن حـرف عشق و پول و نفت و
ولـــــش کـــــن! ول وِ ول ول ول وِ ول ول

ولــــی بــــی پولی مـو گشته چون غول
مـــــالیدن کــــــله ی مــــا را همــه گول
همــــــه حـــــرف و حـدیث و نقل و قصه
شــــده پـول و شــده پـول و شـــده پـول

الهـــــــی درد بــی پــولا ور افته
بـــــــدی از بین مسـئـولا ور افته
رقیبـــم بچـــه پولـدار و سوسوله
الهــــــــی نسل سوسولا ورافته

خلاصــــــه عاشـق و بی پـول و کارم
کــــــاری بــــا ایــن ور و اونــور ندارم
دیـــــگه دیـــوونه و مســــت و خرابم
چــــرا هیـــچکی نمی فهمه هوارم؟

دل مـــــو خســـته و زار و حزینه
شــــــده این زندگی ها پر حزینه
شایـــد دلاک بشوره رنج و درد و*
بیـــا با هم بریــــرم توی خزیــــنه

حمومی جان بشور این غصه هامو
بیــــا بشـــــنو تـــو ایـــن درد دلامو
کمــی تقصیر مو هم هست عزیزم
اگـــر قـــاضی کــنم مـــو این کلامو

 


*قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاكه و مشت و مالش
اوستا بيا، اخم و اداتو عشقه
كيسه و ليف و سنگ ‌پاتو عشقه
اوستاي دلاكي و مردكاري
يه چيز مي‌گم، مي‌خوام كه «نه» نياري
كيسه به دست و پاي عالم بكش
يه‌ريزه سفت و سخت و محكم بكش
كيسه بكش تموم سينه‌ها رو
ببر با كيسه، بغض‌و كينه‌ها رو
ابوالفضل زروویی نصرآباد
http://zaruee.blogfa.com/post-80.aspx

 

 


مدتی پیش دیدیم که بین حافظ و صائب و شهریار بر سر هدیه به "ترک شیرازی" دعوایی عجیب به پا شده. ما هم رفتیم که دعوا را فیصله بدهیم اما ...

 

به قول حضرت حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

 

و صائب گفته اینگونه:

هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را

 

جواب شهریار این است:

دو آنکس چیز می بخشند بسان مرد می بخشند

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

 

و من هم گفته ام این است:

سه آنکس چیز می بخشند همه بر ترک شیرازی

نمی دانند که سرْکاری گذاشته جمله آنها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندو اش بخشم یه قورت از آب دریا را

به او گویم برو زکی! رها کن این دل ما را

به خود گویم نظر مفکن دگر آن یار زیبا را

نصیحت کن دل خود را به پند حضرت حافظ  

«که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را»

 

سپس آن ترک شیرازی، جوابم داده اینگونه:

اگر دستان یک گربه رسد بر گوشت قربانی

بگیرد؛ ورنه او گوید: نمی خواهم من اینها را

خودت دانی و من دانم، دلت را گر به دست آرم

به خال هندو ام بخشی، هرآنچه داری ای یارا

سمرقند و بخارا را، سر و دست و تن و پا را

تمام روح و اجزا را، و ملک دین و دنیا را

 

جوابش دادم و گفتم:

به خال هندو ات بخشم، سماء و ارض و دریا را

درخت نخل و خرما را، سه چار تن سنگ خارا را

تمام پول بابا را، کلاه گرم دارا را

یه لنگه کفش سارا را ، و حتی صبح فردا را

دگر ای ترک شیرازی، مکن با ما تو این بازی

به دست آور دل ما را، به دست آور دل ما را

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 توسط مرتضی خدادادی |


 

تلفن همراه!

موبایل نامه!

 

"باباطاهر موبایلی"

 

پیامک می دهد یارم همیشه
پیامک خوندنه کارم همیشه
به هر مجلس به هر محفل به هر جا
بُود این کار و این بارم همیشه

موبایل مو ز ته بهتر ترک بی
موبایلت مثل گوشکوب و خرک بی
موبایل ته بی ریخت و بی کلاسه
موبایل  مو مثال شاپرک بی

الهی! این موبایل آنتن نمیده
که آنتن همچو آهوئی رمیده
الهی دل می خواد "همراه اول"
پشیمانه که "ایرانسل" خریده

موبایل مو همیشه در برم بی
انیس و مونس و هم یاورم بی
نمی دانم خدایا این چه کاره
مو خر گشتم و یا که او خرم بی

دلم بیماره و یاری نداره
به ور مشغوله و عاری نداره
به صبح و شب درون این موبایلم
به جز زر زر زدن کاری نداره

بود کارم پیامک دادن و بس
ز این کار مو آنها شادن و بس
پیامک می دهم لحظه به لحظه
به مهری و نسیم و لادن و بس

ز دست یار دلدارم  غمینم
الهی که غمش را مو نَوینم
پیامک چون نداده یارم امروز
دگر با غصه و ماتم قرینم

همیشه غم نشسته در کمینم
از این بی آنتنی ها مو غمینم
الهی یار مو در دسترسم نیست
ز No Response to Page in مو حزینم

 

مو: من
ته: تو
بی: باشد
نوینم: نبینم

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 توسط مرتضی خدادادی |

 
استفاده از محتویات این وبلاگ بدون ذکر نام و منبع، مشکلات شرعی، اخلاقی، ادبی، قانونی و ... دارد. (: به جان شما